تبلیغات
اجرای مراسم اجرای جنگ اجرای همایش و جشن در مشهد و شهرستان ها - اپیزود سوم






اجرای مراسم اجرای جنگ اجرای همایش و جشن در مشهد و شهرستان ها

هماهنگی موسسه موج هنر (مشارکت با شما برای اجرای همایش و مراسمتان) : 09153052079

دختری وارد صحنه شده پشت یکی از میزهای کافه مینشیند.کمی به اطراف نگاه میکند. کیفش را روی میز می گذارد و از آن یک آینه کوچک بیرون می آورد. کمی خود را در آینه برانداز می کند.دوباره دست در کیف کرده و جعبه لوازم آرایشی را بیرون می آورد.در حالی که آماده میشود از لوازم آرایشی استفاده کند،گارسون وارد میشود. دختر هول شده لوازمش را جمع میکند .گارسون سلام می کند و آماده سفارش گرفتن می شود. دختر از گارسون می خواهد که برود و بعد بیاید که دوستانش می آیند. گارسون می رود. دختر دوباره لوازم آرایشی را از کیفش در آورده و خود را در آینه برانداز میکند. با صدای زنگ موبایل دختر دوباره هل شده و لوازم خود را در کیف می اندازد. گوشی موبایلش را بیرون می آورد.

دختر: سلام مامان

صدای مامان: ای کوفت! معلوم هست کجایی!؟

دختر: اومدم بیرون

صدای مامان: سوسولنگ! اینو ه دارم می بینم خونه نیستی، میگم الان کدوم گوری ای؟!

دختر: الان؟... الان دانشگام... براچی؟

صدای مامان : هر قبرستونی هستی باش...فقط زود بدو خونه آقاجون می خواد ماهواره نیگا کنه،دیش بالا بوم به هم ریخته، بیا بهش ور برو ببینم چیکار میکنی، فقط زودتر،ما داریم میریم بیرون، آقا جون خونه تنهاست حوصله ش سر میره.

/دختر در حین صحبتهای مادر چند برگ کاغذ از کیفش بیرون می آورد./

دختر: باشه...حالا بگو یم تلویزیون ببینه تا ...

صدای مامان: میرزا قاسمی هم براتون گذاشتم تو یخچال، اومدی خونه گرم کن، خدافظ

دختر: خدافظ

دختر برگه هایش را جا به جا و مرور می کند. دوباره دست در کیف کرده و جعبه لوازم آرایشی را بیرون می آورد. در همین حین دختر 2 (صبا) وارد می ود. با شنیدن صدای پای، دختر یک جعبه را دوباره در کیف می اندازد.

صبا: سلاااام سوسی عزیزم...تنها نشستی، چیکار می کنی؟!

دختر 1 (سولماز): سلام، خوبی؟

صبا: چرا اینا نیومدن، منو بگو فکر کردم الان دیره دارم میام... به به! چی همه کاغذ ورق... میبینم که کلی زحمت کشیدی و ...

سولماز : نه بابا بیشترش جزوه های شیمی آلیه

صبا: آخه شیمی آلی هم شد رشته! چیه این مزخرفات شما می خونین

سولماز: آها! اصلا یه نیگا بنداز ببینم سر در میاری!... دوتا مولکول با هم پیوند میکنن ما باید یک ترم تجزیه تحلیلش کنیم!

صبا/می خندد/: خب حالا بده ببینم واسه نشریه چیکار کردی

سولماز: یک متن واست نوشتم باقلبا! تیترش اینه: عصر ارتباطات و روابط در نزدیک ترین گروه اجتماعی خانواده

صبا: تو مثلا مسئول بخش فرهنگ و هنری! چه ربطی داره به ...

سولماز: آخه اجتماع با فرهنگ مربوط نیست؟!

صبا: حالا متنتو بخون ببینم چیه

سولماز/با هیجان صدایش را آماده میکند/\ عصر ارتباطات و روابط در کوچکترین...

پسر جوانی/محسن رضایی/ وارد میشود. سولماز حرفش را قطع میکند و سلام و احوالپرسی میکنند.

صبا /به ساعتش نگاه میکند/: یکم دیر نیومدین؟

محسن: سخت نگیرین خانم صداقت، می گم دانشگاه جایی واسه ما در نظر نمیگیره که باید اینجا جلسه بذاریم؟!

صبا: نه بابا دانشگاه زور بزنه واسه کلاساش جا داشته باشه ولی خب شما هم سخت نگیرین.

صبا: خب حالا بگین ببینم واسه نشریه چیکار کردین؟

سولماز: مثلا من داشتم می خوندمااا !

صبا: ببخشید سولماز جان شما بخون

سولماز: عصر ارتباطات و روابط در ...

گوشی همراه صبا زنگ میخورد. صبا با تلفن مشغول صحبت می شود.

صبا: بله... سلام،بازم که دیر کردین... باشه سعی کنین مخشو بزنین که گیر نده، یک مجوز واسه یک نشریه در پیتی که اینقدر گیر دادن نداره... آره من از شما مطمئنم...مرسی که امیدوارمون میکنین...بله شما کارتون درسته...صددرصد... گفتم که از شما مطمئنم،خیلی ممنون... بله صددرصد،حالا بیاین اینجا بقیه حرفامونو میزنیم...خدافظ

 

 

این قسمتو از یک جا کپی کردم با یکم تغییر.به عنوان اپیزود سوم کافه ای ها.

میتونید شما هم یک کپی ازش داشته باشید. که بعد پاکش میکنم.

این ماجرا هم تو کافی شاپ اتفاق میفته من فعلا کامل نیوردمش:

http://noghte-chin.blogfa.com/

مردی حدودا 50 ساله روی یکی از صندلی های کافی شاپ تنها نشسته. کافی شاپ خلوت است و در میز گوشه صحنه نیز دختری حدودا 18 ساله با ظاهری زننده در حالیکه با ولع آدامس  می جود نشسته. هوش و حواس دختر کاملا متوجه مرد است.مرد با یک دست روزنامه ای رو جلوی صورت خود گرفته طوری که تماشاچی هرگز چهره او را نمیبیند و با دست دیگر هر از گاهی پیپی را به سمت دهان خود پشت روزنامه می برد. یک قوری و یک فنجان قهوه روی میز مرد قرار دارد.  دختر پریشان است و آرام و قرار ندارد. سعی میکند خود را آرام نشان دهد و با شدت بیشتر آدام می جود. به سمت میز مرد می آید و روی صندلی مقابل او می نشیند.
مرد هیچ نگاهی به دختر نمیکند.دختر به قوری و فنجان مرد نگاه معناداری می کند. متصدی کافی شاپ را صدا کرده و سفارش قهوه میدهد. مرد کاملا نسبت به دختر بی تفاوت است و همچنان صورتش پشت روزنامه پنهان. 
دختر : شما همیشه قهوه اتون رو تلخ میخورید؟
سکوت
دختر: جسارتا پرسیدم شما هم قهوه اتون رو تلخ میخورید؟
مرد /بدون اینکه سرش رو از روزنامه بلند کند/: برای شما تفاوتی می کنه؟
دختر: نه خب..همینجوری کنجکاو بودم!
سکوت
دختر: پدرم همیشه میگفت قهوه ی تلخ قلبو میبره رو ویبره /می خندد/
 سکوت
دختر /کمی مکث/:جالبه شما منو یاد پدر خدا بیامرزم میندازید!
سکوت
دختر: نمیخواید بپرسید چرا؟
مرد: مهم نیست چون شما من رو یاد دخترم نمیندازید
دختر: ایییی جدی؟ یعنی شما دختر دارید؟؟ چه جالب! دخترتون بچه ست؟ چی می گم یعنی بچه تون دختره؟ اره دیگه خودتون گفتید دخترم. گیجم اصلا! /با ذوق/ خیلی دوسش دارین نه؟ /می خندد/

سکوت
دختر: شما همیشه همینقدر کم حرفید؟
مرد /روزنامه را پایین می آورد و برای اولین بار صورتش دیده می شود/: میگن که اینطوریه!
دختر: اینم که میگن اینجا واسه شماست راسته؟
مرد /دوباره روزنامه را جلوی صورتش می گیرد/:اسمت چیه دختر؟
دختر: من؟؟ اسمم؟؟ چیزه!! نگار!!! ( با استرس)
مرد: اسم واقعیت رو پرسیدم
دختر:خب مگه اسم از الکی هم داریم؟؟/می خندد/

مرد:چند سالته؟؟
دختر /با شیطنت/: چند سال بهم می خوره؟
/مرد روزنامه را کنار میگذارد و نگاهی غضب آلود به چهره دختر می اندازد./
دختر: خب چرا میزنی پیرمرد ؟؟ 18 .. البت اینجوری میگن..
مرد سکوت:کی میگه؟
دختر:شوهره مامانم!
/مرد با تعجب به او نگاه می کند/

دختر:چیه؟ تعجب داره که مامانم شوهر داره؟؟ /می خندد/

/مرد خودش رو با روزنامه مشغول کرده صدای زنگ اس ام اس تلفن دختر/
دختر: ههههههههههه.. به یارو میگن دو دو تا میگه هااا؟؟؟ میگن دو دو تا !! میگه آهاااا.. /می خندد/
/مرد بی تفاوت است/
دختر: ببخشید شما از حواس پنجگانه چند تا شو دارید؟؟(میخندد)
مرد:چه طور؟
دختر:اخه احساس می کنم حال نمیکنید من زیاد حرف بزنم
مرد:درست احساس کردی
دختر:ولی من همه ی حس هامو جدی نمیگیرم
مرد:این همه صندلی خالی چرا اومدی اینجا نشستی؟
دختر:خب مگه اشکالی داره؟ آخه ... چون .... چرا شما اینقدر عصبانی هستین؟... آخه شما منو یاد پدرم میندازین.
مرد:اها حتما اینکه صاحب یه کافی شاپ بزرگ یک دفعه تورو یاد پدرت میندازه کاملا اتفاقیه دیگه، نه؟
دختر: هاااا؟؟ اصولا بیشتر از 3 تا جمله که با هم ترکیب بشه من دیگه هیچی ازش نمیفهمم /می خندد/
/مرد بی اختیار لبخند میزند/
مرد:چه رشته ای میخونی؟
دختر: آش. دلت خوشه ها عمو!! درس کجا بوده! از وقتی چشم باز کردیم با یه فامیلی که هنوزم نفهمیدیم از کجا چسبیده بهمون داریم ابروی نداشته ی ننه بابامونو با پول طاق میزنیم.( مکث) اقا شما باید از اون تحصیلکرده های فرنگ رفته باشید.اره؟خوش به حالتون. نه بیشترش خوش به حال بچه هاتون.لااقل دلشون خوشه بابا درست حسابی دارن

مرد:من تنهای تنها زندکی می کنم
دختر: خب مگه توام ننه بابا نداشتی واست استیین بزنن بالا؟؟ /می خندد/
مرد:داشتم
دختر: پس حتما زنتو دق مرگ کردیو........ حالی به حولی /می خندد/
/مرد با خشم نگاه می کند/
دختر: خب بابا عمو..چه زودم بهش برمیخوره!!!!
منظورم همون قتل غیر عمد بود!!!!کشتیش؟؟ / به حالت مسخره و تعجب/

مرد:نه
دختر:پس توام اهل دلی..
دختر: همون شما (می خندد)

موبایل دختر زنگ میزند دختر بلند میشود و در حال راه رفتن جواب میدهد: باز تویی.. اه مردک.. حیف ناحرم اینجا نشسته واگرنه....
مرد: در حالیکه صفحه ی روزنامشو ورق میزنه : معلومه سرت شلوغه دخترک
دختر: کبریت فروش (می خندد) نه دیگه! اوضاع برگشته.. ( دخترک با صدای آهسته نزدیک مرد میشود : دخترکا الان مفاد فروش شدن عمو.. اره عمو..)و دختر بی تفاوت میرود و روی صندلی منشیند..
مرد یه نگاه عضب الود..
دختر: آقا اینجا چنده؟ ( در حالیکه داره آدامسش رو باد می کند و میترکاند و دیوارارو برانداز می کند)
مرد: میخوای بخری؟
دختر: نه میخوام شریک شم
 سکوت..
دختر: چیه؟؟ فکر نمیکردی پولدارتر از خودتم باشه؟؟ ( می خندد )
سکوت..
دختر: اصلا نخواستیم بابا... شما از قهوه هم تلخ تری..(می خندد)
شنیدم یکی از این ساختمون درازا هست.. شما مایه دارا چی میگید بهش؟؟ آها بررررج.. از اونا هم 6 .7 تایی داری!! خوبه!! دستت به دهن یه ملت میرسه پس!ما که دستمون راه دهن خودمونم گم کرده

مرد سکوت..
دختر: آقا
مرد: بله
دختر:شما دختر دارید؟
مرد: داشتم
دختر: چه جالب!!!! آخه منم پدر داشتم .. ( می خندد)
:سکوت
دحتر: اقا
مرد: بله
دختر: دخترتون فوت کرد؟
سکوت
دختر: خدا بیامرزتش( با ناراحتی) کاش پدر منم فوت میکرد..
مرد:دختر من گم شد
دختر:آدرس خونتونو ننداخته بودید گردنش؟؟
مرد سکوت..
دختر: ولی پدر من آدرس خونه هم گردنش بودو گم شد (می خندد)
مرد:پدرها گم نمیشن..
دختر:دخترها هم گم نمیشن.. گمشون می کنن( درحال جویدن آدامس)
مرد:اون آدامس رو از دهنت دربیار

...

ادامه:

 

دختر:تاتی...تاتی...تاتی.../به بالا نگاه میکند/ مامان! منم می خوام برم! /به سمت مرد برمی گردد:/مامان تکیه داده بود به دیوارای گچی فرودگاه،پشت چادرش سفید شده بود. فقط سه ساله م بود!...مامان! این آلاسکایی که میگین همش آلاسکاست؟!...پس کی بابا واسم آلاسکا میاره؟... پنج سال گذشت بابا با اون آلاسکایی که قولشو داده بود نیومد،مامان دیگه چادر نمی پوشید موهاش سفید شده بود... مامان! من دیگه آلاسکا نمی خوام! خود بابا چرا نمیاد!!... مامان می گفت بابات رفته قلبشو معالجه کنه،ولی مثل اینکه قلبش همونجا گیر کرده...شایدم مرده /به سمت مرد می رود/ تو همونجا واسه من مردی بابا!

مرد: من واقعا ...

دختر: بعد 15 سال برگشتی کشورت،تو پول و ثروتت قلت میزنی، یااادت رفته کسی بود که زندگی شو فدای تو کرد،یادت رفته که دختری داری که حالا آواره خیابونا شده و بهش می گن ... /بغض/ ... دختر خیابونی(صحنه را ترک میکند)

مرد: معصومه!

دختر در انتهای صحنه می ایستد. نور می رود.




[ دوشنبه 14 تیر 1389 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ امید وثوقی ] نظرات



      قالب ساز آنلاین